گاهی وقت ها وقتی به خود میآی که می بینی سقوط کرده ای...
در چی و برای چی نمی دانی...
اما می دانی کسی غیر خودت نمی تواند دستت را بگیرد و از جایت بلند کند...

می فهمی ایمان داری اما گاهی همان ایمان را زیر پایه لق میز زندگیت قرار می دهی تا تعادل برقرار کنی!!

می بینی ایمان مثل توهمی بود که به نحوی تو را تنها مهار می کرد.

و به این نتیجه می رسی که تنها امید است که میتواند نجاتت دهد و بنا بر همان امید بلند فریاد می زنی خدای بزرگ، اگر انتخابی هست آن را احتمال شانس من قرار بده...

دیرتر می فهمی که ایمان تو به مبدأ، همان اعتقادت به سرنوشت بوده نه ایمان راستین...

این وبلاگ...